سفارش تبلیغ
صبا ویژن
صدای پای آب
 

تحلیل شرایط سنتی ها البته با این نتیجه که علی لاریجانی کاندیداتوری اش مسجل شده به پایان نمیرسد.
واقعیت این است که به اجماع رسیدن سنتی ها به این سادگی هم نیست. آنها یک نامزد دیگر هم دارند، نامزدی که مثل علی لاریجانی کاندیداتوری اش محتمل تر از قبل شده و حتی جلوتر از او گویا ستادهای انتخاباتی اش را هم سازماندهی کرده است. از رایزنی و جلساتش هم که بگذریم میگویند حتی شعار انتخاباتی اش را هم انتخاب کرده: "طبیب سیاست".

می گویند دیگر نباید شکی داشت که علی اکبر ولایتی کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری خرداد 92 است. او در دیدارهای انتخاباتی اش صحبت کرده و حتی درباره ی نسبتش با هاشمی رفسنجانی و دیدگاهش درباره احمدی نژاد هم توضیحاتی داده است. هر چه هست این دیپلمات با سابقه گویا عزم رفتن به پاستور را کرده است.

 وی در میان اصولگرایان مورد احترام است، سال ها وزیر امور خارجه بوده و اکنون نیز مشاور عالی مقام معظم رهبری در امور بین الملل است. بسیاری معتقدند علی اکبر ولایتی سال 91 با علی اکبر ولایتی سال 84 تفاوت های زیادی دارد. اگر چه هاشمی رفسنجانی او را به عنوان نامزد وحدت ملی مطرح می کند، اما ولایتی پس از وقایع سال 88 به واسطه مواضعش فاصله ی معنا داری با هاشمی رفسنجانی پیدا کرده است.

حالا که عزم آقای علی اکبر ولایتی بر اساس برخی شنیده ها جدی شده، باید به این نکته پرداخت که او چه شرایط سیاسی پیرامون خود دارد. 

نکته اول این است که علی اکبر ولایتی بر خلاف علی لاریجانی در تمام دوران خدمتش در جمهوری اسلامی هرگز در انتخاباتی از جنس مجلس و ریاست جمهوری حضور نداشته و به بیان دیگر خود را در چنین آزمونی نسنجیده است. حال آنکه لاریجانی یک بار کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شده و دو بار کاندیدای انتخابات مجلس؛ یک شکست و دو پیروزی.

نکته دوم این است که اگر علی لاریجانی در دهه هفتاد مخالف اصلی اصلاح طلبان به شمار می آمد، در دهه 90 انتقاد اصلاح طلبان کمتر به او متوجه می شود؛ اما درباره علی اکبر ولایتی اوضاع به گونه ای دیگر است. ولایتی از سال 88 به این طرف سخنان تند، شفاف و صریحی درباره اصلاح طلبان بیان کرده است؛ پس نمی تواند روی رأی آنها در انتخابات پیش رو حساب کند، هر چند که حضور اصلاح طلبان در انتخابات به مرگی سیاسی تبدیل شده است.




موضوع مطلب : انتخابات, ولایتی, لاریجانی, اصولگرایان, اصلاح طلبان

ارسال شده در: دوشنبه 91 اسفند 7 :: 1:45 صبح :: توسط : سید
اوباما obama آمریکا راهپیمایی



موضوع مطلب :

ارسال شده در: سه شنبه 91 اسفند 1 :: 4:34 صبح :: توسط : سید

قرآن چه زیبا پاسخ کسایی رو میده که میگن : "شما که سی ساله دارین میگین "مرگ بر آمریکا " ، آمریکا قدرتش از بین نرفته " :


وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِینٌ  (آل عمران 178 )


و البته نباید کسانى که کافر شده‏اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت مى‏دهیم براى آنان نیکوست ما فقط به ایشان مهلت مى‏دهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند و [آنگاه] عذابى خفت‏ آور خواهند داشت ( 178 آل عمران)




موضوع مطلب :

ارسال شده در: جمعه 91 بهمن 13 :: 1:55 صبح :: توسط : سید

یه روز یه ترکه...

اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم

 

یه روز یه رشتیه..

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛

اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.

 

یه روز یه لره...

اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛

ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد

 

یه روز یه قزوینی یه...

به نام علامه دهخدا ؛

از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد

 

یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! 

 

و اینجوری شادیم

این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.

پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه آنقدر این مطلب را بفرستیم و بخوانیم تا عادت های قجری در خندیدن به هموطن( آنکه در دیده ما جا دارد ) در ما بمیرد و با هم یکی باشیم مثل همیشه،مثل زمان های سختی و مثل زمان های جشن و افتخار.




موضوع مطلب :

ارسال شده در: چهارشنبه 91 دی 20 :: 11:56 عصر :: توسط : سید

 

چند توصیه کوتاه و کاربردی از آیت الله بهجت (ره ):

 

  • برای دوری از ریا ، لاحول و لا قوه الا بالله را زیاد بگویید.

 

  • برای درمان عصبانیت ، صلوات زیاد بفرستید .

 

  • برای تمرکز فکر ، لا اله الا الله زیاد بگویید .

 

  • برای رفع اختلاف زوجین ، صدقه متعدد به افراد متعدد بدهید.

 




موضوع مطلب :

ارسال شده در: دوشنبه 91 دی 18 :: 12:41 صبح :: توسط : سید

بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.

تاریخ اجراء 1369/5/4

 

بخشی از اعتراف نامه شهید سید مجتبی علمدار




موضوع مطلب :

ارسال شده در: دوشنبه 91 دی 11 :: 12:57 صبح :: توسط : سید

چند برش از زندگی مولاعلی (ع) ...

پیامبر دست هایش را برد بالا و دعا کرد : «خدایا هر کس علی را دوست دارد، دوستش داشته باش ؛ هر که با او دشمن است، تو هم دشمنش باش ... » .

پیامبر دو انگشت سبابه اش را چسباند به هم و گفت : «درست مثل این دو انگشت، کتاب خدا و اهل بیت من هم از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر » .

گفت : «اگر با این دو تا باشید ، گمراه نمی شوید » .

پیامبر دست علی را برد بالا تا جایی که زیر بغل هایش دیده می شد، آنگاه گفت : «اگر با این دو تا باشید گمراه نمی شوید .» این ها را که گفت، نشست توی چادرش، علی هم مقابلش . آن وقت گفت مردم گروه گروه بیایند و بیعت کنند . با علی دست بدهند و این مقام را به او تبریک بگویند . پیامبر فرمود علی را با لقب امیرالمومنین خطاب کنند .


 گفتند : «خلیفه نباید جوان باشد . علی جوان است . » بعد دیدند دلیل محکمی نیست .

گفتند : «علی زیاد می خندد ، زیاد شوخی می کند، مردی باید خلیفه بشود که عبوس باشد، مردم از او بترسند و حساب ببرند .»

همین هم شد .


 «این تعمیری نیست، تعویضی است. » این را کفاش می گفت که انبوه وصله های روی هم نشسته را می دید، و اینکه برای حضور یک وصله ی تازه ، جایی نمی دید.

 

خودش کفش را دست گرفت و شروع کرد به بستن زخم های دهان باز کرده .

زل زده بودیم به کارش . نگاه های سنگین و معنادارمان را خواند.

پرسید : این کفش ها چقدر می ارزد؟

-تقریبا هیچ ! ارزشی ندارد .


 حکومت بر شما همین قدر برایم ارزش دارد و حتی کمتر . مگر اینکه بتوانم با آن، عدالت را جاری کنم.

قصاب گفت : «این گوشت خوب است، بیا بخر.»

گفت: «الان پول ندارم» .

قصاب گفت: «نسیه می دهم، صبر می کنم پولش را بیاوری ».

گفت: «به جای آنکه تو صبر کنی برای گرفتن پولت ، من صبر می کنم برای خوردن گوشت . این طوری بهتر است ».


 شوهرش سرباز امیرالمومنین بود . علی بن ابیطالب فرستاده بودش به یکی از مرزها که آنجا کشته شد . حالا زن مانده بود و چند طفل خردسال.

زن راه می رفت و امیرالمومنین را نفرین می کرد. او ولی برای بچه های آن زن نان می پخت . گرمای آتش صورتش را سرخ کرده بود. نان را به تنور می چسباند، می گفت: «بچش! این سزای کسی است که در کار یتیمان کوتاهی کند. »

زن همسایه آمده بود به آنها سر بزند که امیر مومنان را دید و شناخت. از زن پرسید: «وای به حالت! چه کسی را آورده ای کمکت کند؟ این که علی بن ابیطالب است.»

زن آمده بود جلو، اشک می ریخت و معذرت خواهی می کرد. علی اما می گفت: «من معذرت می خواهم، اگر در کارت کوتاهی کردم.»


باید درد داشت و داشت، اما خرسند بود. می رفت و می خواند؛ مدح علی (ع) را می گفت.

پرسیدم: چه کسی این انگشتان را جدا کرده است؟

- این نشان عدالت علی است که با خود می کَشم. شاه ولایت، امیر مومنان، پیشوای پارسایان، مولای من و همه مردم، وصی رسول آخرالزمان، علی بن ابیطالب آن را بُریده است.

- دستت را بریده، هنوز زبان به ثنا و ستایش او داری؟!

- چرا نگویم؟! دزدی کردم، سزایش همین است.

در محضر مولایم علی (ع) قصه ی شیفتگی دزد و مدحش را گفتم . فرمود:

ما را دوستانی است که اگر تکه تکه شان کنیم جز دوستی برما نیفزایند و دشمنانی که اگر عسل در کامشان کنیم، جز دشمنی انبار نکرده ایم . 


                                           مَن کُنتُ مَولاه فَهذا عَلِیّ مَولاه 
 




موضوع مطلب : امام علی (ع) عید غدیر امیرالمومنین

ارسال شده در: شنبه 91 آبان 13 :: 1:29 صبح :: توسط : سید
<   1   2   3   4   5   >>   >   
 
درباره وبلاگ
سلام ... مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما / غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ما/ دانشجوی مهندسی شیمی صنایع گاز هستم. زمانی که این وبلاگ رو راه اندازی کردم سال سوم دبیرستان بودم. کم و بیش از سیاست هم میدونم . امیدوارم لحظات خوبی رو توی وبلاگ سپری کنید. در ضمن، من رو از نظرات و انتقادهای خودتون محروم نسازید. یاعلی.
لوگو
سلام ...
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما / غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ما/

دانشجوی مهندسی شیمی صنایع گاز هستم. زمانی که این وبلاگ رو راه اندازی کردم سال سوم دبیرستان بودم. کم و بیش از سیاست هم میدونم . امیدوارم لحظات خوبی رو توی وبلاگ سپری کنید. در ضمن، من رو از نظرات و انتقادهای خودتون محروم نسازید. یاعلی.
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 71
بازدید دیروز: 38
کل بازدیدها: 128436